روزهاي من به روايتي ديگر

خرید بک لینک
چرا اگه گلايه کنم ميذاري به پاي ناشکري؟چرا اگه خسته بشم ميذاري به پاي ناشکري؟ واقعا ميذاري به پاي ناشکري يا مردم براي خودشون الکي ميگن؟!!!!چرا اگه از سختي زندگيم شکايت کنم زندگيم رو سختتر ميکني تا بفهمم قبلا بدون اون که بدونم خيلي خوشبخت بودم؟ چرا آسونترش نميکني تا حالم بهتر بشه؟ واقعا سختترش ميکني يا اتفاقي اينجوريه؟!!!!تو مگه صبور نيستي؟ تو که در برابر اين همه ظلم مردم در حق همديگه صبوري ميکني...تو که چشمت رو روي زشتيهاي دنيا ميبندي. تو که صبوري...تو که خودت منو آفريدي و ميدوني توانم کمه...تو که ظرفيت آدمها رو قبل از اينکه امتحان بشن ميدوني...من فقط خسته ميشم و بعضي اوقات کم ميارم.اون موقعها دلم بغل ميخواد خدا جون...باور کن...نا شکري نيست...شايد دلم ميخواد بغلم کني ...مثه مادرا...محبت ميخوام...لوس کردن ميخوام...تو که مهربوني...تو که نهايت لطفي...بغلم کن...بذار توي گرماي وجودت روزهاي سختم راحتتر طي بشن. روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

روزها اونقدر با عجله ميگذرن که جز حسرت چيزي برام نداره...وقت نميکنم ازشون لذت ببرم. اينقدر ميدوم و اينقدر ميدويم که فقط وقتايي که براي نفس گرفتن مي ايستم ميفهمم لحظه هاي عمرم هستن که دارن تند تند ميگذرن...شکايتي ندارم...دلم ميخواد اين روزها زود بگذرن تا روزهاي شادتر بيان. تحمل ميکنم اين سختيها رو به اميد روزي که يه خانواده کوچولوي شاد باشيم.پارسا، پسر من،زندگيم...مرد کوچيکم... اونقدر بزرگ شده که حالا سر مسايل تربيتي بايد براش دليل بيارم وگرنه قبول نميکه که کارش اشتباهه...به جايي رسيديم که وقتي با هم کارتون ميبينيم با هم به بعضي قسمتاش ميخنديم...پسرم قد کشيده...پسر من...همون تک سلولي که از بد تولد باهام بوده. همون جنين کوچولويي که منو از لگداش محروم نميکرد...همون نوزاد کچل و زشتي که تا يک ماه منو آواره بيمارستانها کرده بود براي زرديش...همون نوپايي که با خنده هاش ميمردم...کسي که وقتي نصفه نيمه ميگفت مامان مثه نديد بديدا از حال ميرفتم...پسرم قد کشيده...پسرم بزرگ شده...پسرم...همين "م" ته پسر برام يه دنيا مي ارزه...شيدا، دختر من...دخترم...تنها دختر زندگي من...تنها همخون مونثم به جز مامانم....عاشقشم...عاشق لبخندش...عاشق لوس کردناش...عاشق دختر بودنش...دخترم همون جنيني که فکر ميکردم سقط شده، همون کوچولويي که منو تا مرز ديوونگي محض برد...همون ميوه عمرم...قد کشيده...نه خيلي...کلا قد کوتاهه روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

یه سری کلمات هست که خیلی معانی شگفت انگیزی دارن. کلماتی که باید به خالقشون احسنت گفت. کلماتی که کاملا گویای احوالات درونی آدمهان.۱تعلیق یکی از این کلماته...حال این روزهای من...مریضم. خودم میدونم یه چیزیم هست اما دلم نمیخواد با گفتن" حالم بده" لوس به نظر بیام. مریضم و دلم نمیخواد دکتر برم. مریضم و خیلی میترسم که بمیرم. نه از صرف مردن که خوب به خودی خود ترسناکه چون یه حقیقت ناملموسه بلکه ازتنها موندن بچه هام. از اینکه سرنوشتشون چی میشه. کی ازشون مراقب میکنه و ...! میدونم اگه بمیرم هم روحم در عذابه چرا که من مسئول این دو نفرم و این مسیولیت با مردنم هم تموم نمیشه...دلخورم...از زندگی زناشوییم اما حتی دل و دماغ جنگیدن رو هم ندارم. به نقطه "به جهنم" زندگیم رسیدم. جایی که دیگه هیچ چیزی حتی ارزش بحث رو هم نداره.از بی احساسیم نسبت به شوهرم میترسم. از این حس خالی بودن قلبم براش. انگار جای همه احساستم رو یه گودال سیاه گرفته. یه حال عجیبیم. به اونجایی رسیدم که دائم از خودم میپرسم"چرا هیچی نمیگم"معلقم...بدون داشتن جای پا. بدون داشتن تکیه گاه...معلقم...پ ن: تصمیم عجیبی دارم. میخوام از وابستگی عاطفی شدیدی که به شوهرم دارم کم کنم. شرایطی پیش اومده که دو سال آخر هفته ها پیش مانخواهد بود. میخوام باورکنم تنهایی هم میتونم خوش باشم!!!پ ن۲: همیشه از این بعد وجودم میترسیدم. بعدی که خیلی راحت از آد روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

نوشتن يه و بلاگ مثه نوشتن روي کاغذ و سپردنش دست باده. تو رهاش کردي ولي ممکنه هيچ وقت به دست کسي نرسه. نوشتن توي يه وبلاگ خيلي کار خوبيه. من خيلي از احساسات اذيت کننده ام رو اينجا ميريزم. احساسات شادم رو هم همينطور. وقتي با همسرم آشنا شدم به خاطر تجربياتي که از يه عشق نافرجام يه طرفه داشتم آرزو کردم توي علاقه هامون هم قدم باشيم نه جلوتر و نه عقبتر اما متاسفانه يادم رفت بن هر آرزويي تلاش کردنه. من جلو افتادم. شايدم جلو نيفتادم. شايد بهتر باشه بگم من اشتباه رفتم.من دنيامو محدود کردم به اون. بودنش خوشحالم ميکرد. دوست نداشتم وقتمو جز با اون بگذرونم، شادي و غمم اون بود ...اون اما از اولش هم اصرار داشت که انتخابش از روي احساس نيست و منو با معيارهاي عقلاني انتخاب کرده. نتيجه شد مني که کاملا احساسي و اوني که کاملا عاقلانه رفتار ميکرد.اشتباه بزرگ من تعريف دنيام حوالي اون بود. اون شد دنيام. من جز اون رو نميخواستم.هدفي برام نموند.يادم رفت خودم وجود دارم. خواسته اي دارم. خودم گم شدم. رفتن هر مسيري با يه همراه راحتتره. اما اگه هي جلو بيفتي و طرفتو بکشي دنبال خودت يه جا ميرسه که خودتم ديگه نا نداري بري چه برسه به اينکه يکي رو هم با خودت بکشوني.ميخوام دل بکنم. نه اونجور دل کندن. نه ول کردن. نه. ميخوام جلوي دلمو بگيرم. ميخوام بهش ياد بدم خودم ارزشم بالاتره. ميخوام به خودم ياد بدم که اول من روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

فردا به دنيا ميام. خيلي خيلي جمله مسخره ايه! يه بار معنايي عجيبي داره که آدمو به خنده ميندازه. اما عين حقيقته. خوشحالم؟ از اينکه زنده ام و کلي نعمت دورمه خيلي خوشحالم و شکرگذار.بعد از اينکه شيدا وزنشو کم کرد؛ دو روز تموم کارم فقط گريه بود وقتي چشمه اشکم خشک شد ديدم نميتونم برم تو لاک افسردگي چون من مسئول گلام هستم و نميتونم بشينم و بسپرمشون به دست روزگاري که خودمم نميدونم ميخواد چه جوري باهامون رفتار کنه. نهايتا به اين نتيجه رسيدم که آينده چه خوب و چه بد دست من نيست و من تنها کاري که ميتونم بکنم ساختنه. نه سوختن و ساختن که فقط ساختن! دستمو گرفتم به زانوم و پا شدم.به طرز هولناکي بيحسم و تنها حسي که دارم ترسه اما همين ترس هشيار نگهم ميداره. باعث ميشه حرکت کنم. ميترسم اما زندگي همينه ديگه.خدايا اگه مينالم نذار به پاي ناشکري که اگه تو هم بخواي مثه همه آدما باشي که خدا نيستي. تو ميدوني من فقط دلم ميخواد نازمو بکشي. من که نازخري جز تو ندارم. پس لطف کن و بهم اطمينان بده که غرغرامو ميذاري پاي ضعفم و نه نا شکري.سال خيلي خيلي سختي بود اما اگه برگردم عقب باز حاضرم اين سالو پشت سر بگذارم. من يه دختر دارم که خيلي نازه. به سختياي خيلي خيلي زيادش مي ارزه. خيلي کارا هست که اگه برگردم عقب ديگه انجام نميدم اما مادر شدن با وجود همه سختياش به دلم ميشينه. بد جور. من نگاه بچه هام و لبخنداشونو به دني روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

مينويسم فقط چون بايد بنويسم...حرفي نيست که بزنم. خسته بودم خوب بودم بد بودم همه جور احساسي رو در اين مدت داشتم.بيشتر از همه اما حالم بد بوده از انتخابهاي زندگيم.چه طور ممکنه يکي آدم خوبي باشه و تو نتوني هيچ ايراد بزرگ شخصيتي ازش بگيري اما همون يکي آدم تو نباشه؟جفت خوبي نباشه...بماند.بچه ها خوبن. شيدا الان لبنيات و سفيده تخم مرغ نميخوره. دخترم راه ميره و به شدت دلبري بلده. پسرم بزرگ شده و من هر روز از حرفهاي جديدش شگفت زده ميشم. ديروز به راحتي معني همه علايم راهنمايي و رانندگي رو برام گفت و من و باباش رو حيرون کرد.بچه هام همه دنيامن...به داشتنشون شکر...خدايا شکرت روزهاي من به روايتي ديگر...

ما را در سایت روزهاي من به روايتي ديگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 15:39

صفحه بندی